همه چيز درست ميشه...
كي و كجاش رو نمي دونم،
به دست كي و چطورش رو نمي دونم،
اما همه چيز درست ميشه...
بالاخره حل ميشه،
غصه نخور،
تموم ميشه،
ناراحت نباش...
اينقدر جوش نزن،
اينقدر حرص نخور،
اينقدر نگران نباش،
اينقدر ...
مي بيني خداي من،
دلداري هاي يكنواخت و ساده و بي نمك را،
و همه چيز در دست تست،
و همه چيز در ميان واژه هايت،
و همه چيز در اختيارت،
و ما همچنان ... نگران ... پريشان ... پريشان...
تو فكر مي كني براي اين راه طولاني پايان خوشي وجود داشته باشه؟
فكر مي كني عاقبت اين همه سوال انسان پاسخي پيدا كنه؟
فكر مي كني نهايتي هست؟ بدايتي هست؟
نمي دونم،
تو ساكتي و من هم،
تو مبهوت و من هم،
تو خيره، من هم...
جمله هاي زندگي هر روز كوتاهتر ميشن،
زندگي جمله ها هم هر روز كمتر،
و آدم ها روي واژه ها هيچ حسابي باز نمي كنند،
و زمين به گردي سابق نيست...
من عجيب مرددم كه انسان چقدر مي تونه بالا بره
و سخت متحيرم كه ممكنه جايي براي رسيدن باشه كه دست ما بهش برسه؟
خوبي خداي من؟
راستي چرا اين روزها اينقدر دلگيري؟
خبري شده؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:25  توسط روندگان طریقت
|
اينجا نوشتن با اينكه از جنس چهارشنبه هاست اما اصلا از جنس عادت نيست، يعني مخاطب اين حرفها از گونه اي نيست كه بشود به نوشتن برايش اجباري داشت. از طرفي نمي دانم چرا اما مدت نسبتا زيادي چيزي اينجا نوشته نميشد.
مهر هم آغاز شد. مثل همهي ماه هاي ديگر. يك ماه ديگر هم، شهريور هم گذشت. آدم ها همچنان گرفتار و پرمشغله و آسمان همچنان خاكستري است. هنوز هم دغدغههاي آدم ها كوچكتر از مردمك چشمهايشان است. هنوز هم خورشيد فقط به درد گرم كردن ميخورد.
مهر آغاز شد و قرار است هوا كمي خنك بشود اما بعيد است به اين زودي هوا به قدر دلهاي مردم سرد باشد. مهر آغاز شد و اثري نمي بينم كه مهرباني در ميان عابران بيشتر شده باشد يا حتي كمي نگاه هايشان فرق كرده باشد.
مهر آغاز شد و مردم همان مردم، شهر همان شهر، حادثهها همان ها كه بود و فقط هوا كمي سردتر از تابستان امسال و كمي گرم تر از مهر سال پيش. از دست اين شهر نشين ها كه فصل فقط در ابتداي بهار و سر سفرهي نوروز، سالي يك بار برايشان عوض ميشود.
مهر هم آغاز شد و كمتر كسي به فكر معني مهر است. خيلي ها سعي مي كنند خودشان را بزنند به فراموشي و حتي يادي از گذشتههاي خودشان هم نكنند... خيلي ها ... دلشان حتي براي خودشان هم تنگ نميشود...
مهر هم آغاز شد. مي بيني خداي كرمي پوشم. راستي هنوز هم همان كيف چرمي را داري؟ راستي به هواي مهر هم كه شده لاي كاغذهاي داخل كيف يك چند گلبرگ خشكيده مي گذاري؟ راستي هنوز هم آن كيف قهوه اي را داري؟
مهر هم آغاز شد و باز كسي بهانهي يك كيف، يك دفتر با جلدي رنگي تر، يك جعبه مداد رنگي را ميگيرد. مهر آغاز شد تا گرسنه ها گرسنه تر، خسته ها، خسته تر باشند. مهر آغاز شد تا انسان فراموشكار تر باشد و هيچ اتفاقي نيفتد...
برو به همه بگو كه مهر آغاز شده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 5:4  توسط روندگان طریقت
|